به روایت محمدرضا براری
قات اولین باری بود که دستم به رویش بلند می شد خودم نفهمیدم چرا یک دفعه اینقدر عصبانی شدم ولی جنون آنی باعث شد که مثل وحشی ها بیفتم روی شکمش و با مشت بکوبم به سر و صورتش و هی با فریاد بگویم : خفه می شی یا خفه ات کنم ؟ مینا مثل جنازه افتاده بود روی تخت، ابتدا هیچ عکس العملی نداشت گذاشت کتکش بزنم و وقتی از نفس افتادم شروع کرد به جیغ کشیدن. چنان صورتش کبود شده بود که فکر کردم دارد می میرد یک لحظه خواستم بغلش کنم و بگویم غلط کردم؛ اما نمی توانستم این غرور لعنتی را بشکنم با چشم های دریده فقط نگاهش می کردم . گفته بودم که دیگر حوصله اش را ندارم. با من سر و کله نزند. به من گیر ندهد. توی کارم دخالت نکند و سرآخر آب پاکی را ریختم روی دستش که دیگه زندگی کردن با تو خریت محضه ، همین فردا طلاقت می دم. به بهانه دستشویی رفتم بیرون، تا راحت تر و با دل سیر گریه اش را بکند و خودم هم هوایی بخورم اما وقتی برگشتم دیدم لباس هایش را تنش کرده و آماده ی رفتن است چقدر زود وسایل چمدانش را جمع و جور کرد . خواستم بگویم اشتباه کردم نفهمیدم خریت کردم. اما نتوانستم یعنی زبانم باز نشد که این حرفها را بزنم فقط وقتی دیدم جدی و مصمم برای رفتن است با تحکم گفتم: نصفه شبی می خوای کدوم گوری بری باش صبح هر گورستونی که می خوای بری آزادی . ولی مینا آماده رفتن بود با تندی رفت سمت در ورودی، من هم پریدم سمت در، دستم را گذاشتم به در، دستم را پس زد و خواست برود، صورتش سرخ سرخ بود . گفتم: نمی ذرارم بری، بتمرگ تا صبح بشه . با هق هق گفت: تو که می خوای طلاقم بدی ، دیگه چیکار داری الان برم یا فردا . داد کشیدم: آخه هنوز زنم هستی خره ! و مینا مجبور شد بماند هر چند می دانستم نمی تواند برود، توی این سه سال زندگی مشترک یک شب بدون من جایی نرفته بود . روی تخت دراز کشید هنوز هق هقش تمام نشده بود اما آرام تر شده بود من هم آرام کنارش دراز کشیدم یک ساعت طول کشید تا دستم را به صورتش، برسانم آن هم با ترس و پلک هایش را نوازش کردم. مینا بغلم کرد، دوباره اشکش سرازیر شد خواستم بزنم زیر گریه اما چیزی مانع گریه کردنم می شد .
زندگی شاید... زن توی آشپزخانه دارد غذا می پزد ، هنوز کسی صدایش نزده تا اسمش را بنویسم ، کمی چین توی صورتش است و موهایش چند روزیست رنگ شانه را به خودش ندیده. بوی قیمه و برنج و چای با هم توی مشامش قاتی شده و دارد حالش را بهم می زند زن توی خانه مردی زندگی می کند که پسرشان را به مدرسه فرستاده اند ، مرد شوهر همین زنی است که متأسفانه توی این داستان اسم ندارد . فکری از صبح تا به حال توی کله ی زن افتاده است اما نمی داند چطور باید آن را بگوید تازه کارهای خانه مگر می گذارد به چیزهایی دیگری بپردازد . پسرشان از مدرسه برگشته ، کتابهایش را می آورد جلو ، به پدر و مادر نشان می دهد از درس جدیدی که امروز گرفته اند و هزار جور سوال عجیب و غریب تا به ستوه آوردنشان، می پرسد زن می رود کنار گلدان شمعدانی ، لیوان آب توی دستش است ، می ریزد توی گلدان ، آب هیجان دارد سمت گلهای شمعدانی ، زن هی می خواهد افکارش را توی ذهنش آرام کند اما نمی تواند . مرد آخرین لقمه را توی دهانش می گذارد و می رود سر وقت پتو و بالش ، تا دراز به دراز بیفتد ، پسر از کتاب فارسی اش شعر می خواند و هی سرش را تکان می دهد تا همه به خواندنش گوش بدهند ، همه ی جمعیت خانه کوچک شان همین است و خدا می داند چقدر از این آدمها توی خانه هایی حتی کوچکتر از این ، به سوال های ریز و درشت بچه هایشان جواب می دهند و نمی دهند . زنی که اسم ندارد دارد بشقاب ها را می برد آشپزخانه ، فکرش مثل جسدی سرد در کله اش یخ زده است دهان وا می کند چیزی بگوید اما مرد را که می بیند بی خیال می شود ، هیچ کدام همدیگر را به اسم صدا نمی زنند تا اسمشان را بنویسم . مرد دلش می خواهد همین که چشمش را گذاشت خوابش ببرد و خواب دیشبش را ببیند تازه اگر این توله سگ بگذارد ، حتی نیم خیز می شود تا بکوبد توی کله ی پسرش تا خفه خون بگیرد اما او هم بی خیال می شود و پتو را می کشد روی سرش . زن ظرفها را توی آشپزخانه می گذارد و می رود جلوی آینه ، موهایش را شانه می کشد ، پسر می رود توی اتاقش ، مرد پتو را کمی پایین می کشد چشمش را نیمه باز می کند نگاهی به زن می اندازد اسمش را صدا می زند تا اینقدر سر و صدا نکند . آخ بدبختانه اسم زن لابه لای همن شانه کشیدنها و چشم بازکردنها شنیده نمی شود ، شاید فرمواش می شود که شنیده شود . زن اعصابش خرد است و برای کفری کردن بیشتر مرد به شانه کشیدن موهایش ادامه می دهد اما مرد دیگرچشمش را بسته است شاید هم دارد ادامه ی خواب دیشبش را می بیند . توی همچین شبی که آدم نمی خوابه از اتاق بیرون آمد هوای اتاق داشت خفه اش می کرد از شرجی هوا و بوی گند عرق نزدیک بود بالا بیاورد، دختر را بوسید و گفت می رود دست شویی . اما از اتاق بیرون رفت، آمد توی حیاط و نفس عمیقی کشید بوی بهار نارنج که حیاط را مست کرده بود با اشتها توی ریه هایش فرستاد شبنم صبحگاهی به پوست صورتش می لغزید سیگاری روشن کرد ، با حرص پک عمیقی زد. دود را بلعید. نکند دختر از دیر کردنش عصبانی شود؛ به درک ، باید بنشیند و خوب از این سیگار کام بگیرد ، چقدر برای شبش نقشه کشیده بود اما زود همه چیز عوض شد. کاش دختر را به حرف نمی گرفت که از زار و زندگی اش بگوید، باید آژانس بگیرد دختر را بفرستد می خواست تنها باشد تنهای تنها توی رختخوابش بتمرگد و صدای نفس کشیدن کسی را که کنارش داراز کشیده نشنود . چقدر فیلم بازی کرده بود تا زنش برود خانه ی پدرش ، دوستان دوران سربازی و مهمانی مجردی و خاطرات آن روزها و تا صبح بیدار ماندن و از این حرفها ، به بی تا فکر کرد که تازه زبان باز کرده بود و بابایی گفتنش دلش را می بُرد . کاش وسوسه نمی شد، سیگار دوم را با سیگار اولش روشن کرد دلش می خواست همه ی هوا را ببلعد و آن را مثل دود سیگار از دهانش خارج کند دلش می خواست برود تا صبح توی خیابان قدم بزند و قدم هایش تا صبح در خیابان تنها باشد . اما دستی که بر شانه اش خورد چرتش را پاره کرد دختر نیمه لخت، موهایش رها شده روی شانه اش و غمزه ای توی چشمش بود . با دلبری گفت : چرا اینجا نشسته ای ؟ سردت می شه چرا نمی آی پیشم ؟ مرد فقط توانست بگوید : نمی دونم چرا خوابم نمی گیره . دختر زیر بغلش را گرفت و با طنازی گفت : تو همچین شبی که آدم نمی خوابه و لبخند موذیانه ای زد. مرد دست دختر را گرفت و با هم رفتند توی اتاق . پیش خوان دو قدم این ور خط نوشته احمد پوری نشر چشمه 1387 احمد پوری را بیشتر به واسطه ی ترجمه های خوبی که از آثار شاعران مطرح جهان از قبیل ناظم حکمت ، نزار قبانی، آنا آخماتووا و... نموده و با نگاه شاعرانه خویش روح و شاعرانگی شعر را در ترجمه هاش منتقل کرده می شناسیم او به عنوان یک مترجم خوب شعر در ذهن مخاطبان نامی آشنا است. اما وقتی در کتابفروشی با کتاب «دو قدم این ور خط» مواجه شدم در ابتدا فکر کردم ترجمه جدیدی از شاعران خارجی است اما وقتی کتاب را باز کرده و چند صفحه ای از آن را ورق زدم با خواندن سطرهای ابتدایی با روایتی غیر شعری مواجه شدم اولین فکر این بود که پوری دارد تجربیاتش را از سالها خواندن و نوشتن، ترجمه و تجربه کردن باز می گوید ولی پس از خرید کتاب و شروع آن متوجه شدم در حال خواندن یک رمان هستم؛ با همه ی این خصوصیات.. پوری در این کتاب روایت گر داستانی است از زبان یک مترجم به نام احمد که در یک کتابفروشی کتابهای خارجی با مردی روسی به نام ارولف آشنا شده که او را در بستر راز و پیچیدگی قرار می دهد. او به واسطه حرفهای عجیب و غیرقابل تصورش وقتی علاقه زیاد مترجم را به شعرهای آنا آخماتووا می بیند از او می خواهد تا دیداری در پنجاه سال قبل با این شاعر داشته و نامه ای عاشقانه از آیزیا برلین را به دستش برساند. در این جاست که شکل خطی زمان شکسته می شود و ما با یک وضعیت جدید و تخیلی روبرو می شویم و هر چه جلوتر می رویم رسیدن و ملاقات با آخماتووا چون رویا و هدف و انگیزه ی اصلی برای شخصیت رمان جلوه می کند. شاید خیلی از آدمها از جمله خودم به این مسئله یعنی شکست زمان، رفتن به گذشته یا آینده علاقمند باشیم و از بزرگترین آرزوهایمان این باشد که از زمان معمولی خارج شویم تا شاید بدین وسیله شاهد رویدادها و و اتفاقات مورد علاقه ای باشیم که غبار زمان آنر ا راز آلود و پیچیده نموده است . احمد پوری در این کتاب نشان می دهد که شیوه روایت کردن را بلد است و می تواند خواننده را در مسیر داستان قرار دهد و با زبان روان و خوشخوانی که انتخاب کرده هر خواننده ای را به راحتی با ماجراهای داستانش همراه کند و او را به پنجاه سال گذشته تبریز و شوروی ببرد . از دیگر ویژگی های کتاب این است که پوری مسائل تاریخی آن دوره را هم به خوبی در داستان گنجانده و علت و علل های تاریخی را در نهاد داستان قرار داده از تبریزی می گوید که پنجاه سال پیش دچار تحولات و اتفاقات گوناگونی از جمله خودمختاری آذربایجان به دست نیروهای دمکرات و پیشه وری شده . از روسیه کمونیستی ای می گوید که با مسائل بغرنجی مواجه است که افکار کمونیسم باعث اذیت و آزار بسیاری از نویسندگان و شاعران و روشنفکران به خصوص آنا آخماتووا شده و آنان را در تقابل با حکومت قرار داده و نویسند از فضای ترس و دلهره آنجا سخن می گوید. احمد مجبور است تن به خطر بدهد و در آن فضای تیره و خون آلود از مرز تبریز عبور کند او با تانیا دختری روس آشنا شده که او را در این سفر همراهی می کند و بعد تانیا خود محور داستان قرار می گیرد که با کمک و همراهی اوست که مترجم می تواند به آرزوی دیرینه خویش که همانا ملاقات با آنا آخماتوواست دست یابد. داستان داستان شیفتگی است شیفتگی به شعر، ادبیات و شاعرانی که مورد علاقه ما هستند و با شعرهایشان در صفحات ذهنمان همیشه ماندگارند. شاعران و نویسندگانی که شاید سالها پیش از زیستن بازماندند اما با آثارشان زندگی جدیدی را در ذهن نسل های بعدی پشت سر می گذارند. «دو قدم این ور خط» پیشنهادی است به علاقمندان به شعر و ادبیات و کتابخوانهای علاقمند به شاعرانی بزرگ چون آنا آخماتووا.
بگومگو « این رنگ بهت نمیاد » مرد این را می گوید زن دمغ می شود و می خواهد مانتو را از تنش بیرون بیاورد، مانتو خیلی کوتاه است می داند برای همین شوهرش دارد نق می زند . «تو می خوای بپوشی یا من» معلوم است که این جواب زن است ، مرد نگاه دوباره ای به مانتو و بعد به زن می اندازد می خواهد چیزی بگوید اما سرش را فرو می کند توی روزنامه اش ، حوصله جر و بحث ندارد . «همین رفتارای خودته که مجبورم می کنه این جور لباس بپوشم» این را زن می گوید اما توی دلش ؛ حتی سعی می کند طوری بگوید که صدای دلش بلند بلند به گوش مرد برسد اما غرورش چنین اجازه ای به او نمی دهد . «دیگه از تو گذشته باید این ادا اطورا رو کنار بزاری و مث همه ی زنای پا به سن گذاشته چادر سر کنی » این را مرد توی دلش می گوید اما طوری به زنش نگاه می کند که دوست دارد زنش از نگاهش حرفهایش را بشنود . «چی می شد اگه می اومدی می گفتی چقدر این مانتو بهت می آد خیلی خوشگل شدی» دیالوگ زن را دیگر خودتان می نتوانید تشخیص بدهید آن را هم توی دلش می گوید . «مرد بی عرضه بیا بغلم کن و منو ببوس من که برای مردم کوچه و خیابون این جوری لباس نمی پوشم فقط می خوام تو تحویلم بگیری» مرد اینها را نمی شنود یعنی سکوت آزار دهنده اجازه نمی دهد حرف دیگری شنیده شود . زن مانتویش را با لج از تنش در می آورد و می اندازد توی کشو و می رود توی اتاق خواب ، دیگر نمی تواند جلوی بغضش را بگیرد .
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
17:44 توسط محمدرضا براری| |
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت
19:20 توسط محمدرضا براری| |
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت
10:31 توسط محمدرضا براری| |
نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت
20:42 توسط محمدرضا براری| |
